تبليغاتX
فریاد
خیلی چیز هاست که من نمی دانم.

من نمی دانم که چرا به صابون نمی گویند ساعت و به ساعت نمی گویند پرده و چر ا به تلویزیون نمی گویند مبل و چرا به من نمی گویند علی و به محمد نمی گویند سارا.اصلا چرا به آدم نمی گویند ببر،مگر اگر اسم ببر آدم بود ، آدم می شد؟

من نمی دانم که چرا هر ساعت 60 دقیقه است و چرا سه وعده غذا می خوریم و چرالباس مهمانی با لباس خانه فرق دارد ، چرا اسم دختر ها پسرانه نیست و اسم پسر ها دخترانه،مگر هر دختری که اسمش پسرانه باشد پسر می شود؟

+ نوشته شده در 90/11/03ساعت 19:30 توسط ariax |

شادی ندارد آن که ندارد به دل غمی

آن را که نیست عالم غم نیست عالمی

آنان که لذت دم تیغت چشیده اند

برجای زخم دل نپسندند مرهمی

همایی

+ نوشته شده در 90/10/26ساعت 15:42 توسط ariax |

ای مرغ گرفتار

بمانی و ببینی

         آن روز همایون ،

                            که به عالم 

                                       قفسی نیست...


+ نوشته شده در 90/10/11ساعت 14:5 توسط ariax |

وقتي به دنيا آمدم سياه بودم،وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم،وقتي جلو آفتاب ميرم همچنان سياهم،وقتي ميترسم هم سياهم،وقتي سردمه سياهم،وقتي مريضم باز هم سياهم،وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود! تو اي دوست سفيد من:

 وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي،وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي،وقتي جلو آفتاب ميري قرمز ميشي،وقتي ميترسي زرد ميشي،وقتي مريضي سبز ميشي،وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي و .... تو به من ميگي رنگين پوست؟



+ نوشته شده در 90/10/05ساعت 18:35 توسط ariax |

مهمان پیری شدم در دیار بکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی.شبی حکایت کرد که مرا به عمر خویش جز این فرزند نبوده است.درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند.شبهای دراز در آن پای درخت بر حق بنالیده ام تا مرا این فرزند بخشیده است .

سپس شنیدم که پسر با رفیقان همی گفت : «چه بودی اگر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی »

خواجه شادی کنان که پسرم عاقل و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت.

سالها بر تو بگذرد که گذار                       نکنی سوی تربت پدرت

تو به جای پدر چه کردی خیر                    تا همان چشم داری از پسرت؟

کلیات سعدی

+ نوشته شده در 90/08/06ساعت 11:46 توسط ariax |

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی

بوته ای در دامنه ای باش

ولی بهترین بوته ای باش که در کناره راه می روید

اگر نمی توانی درخت باشی ، بوته باش


اگر نمی توانی بوته ای باشی ، علف کوچکی باش 

و چشم انداز کنار شاهراهی را شادمانه تر کن

اگر نمی توانی نهنگ باشی ، فقط یک ماهی کوچک باش 

ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه!


همه را که ناخدا نمی کنند ،ملوان هم می توان بود 

در این دنیا برای همه ما کاری هست

کار های بزرگ وکار های کمی کوچک تر

و آنچه که وظیفه ماست چندان دور از دسترس نیست 


اگر نمی توانی شاهراه باشی ،کوره راه باش

اگر نمی توانی خورشید باشی ، ستاره باش

با بردن و باختن که اندازه ات نمی گیرند

هر آنچه که هستی ، بهترینش باش!


کتاب آیین زندگی

اثر دیل کارنگی

+ نوشته شده در 90/07/15ساعت 13:5 توسط ariax |

باز بوی مدرسه 


حالم به هم خورد.

دوباره باید ساعت 6 بیدار شوی و صبحانه خورده نخورده هول هولکی به مدرسه بروی .... یاد روز هایی که ساعت 10 بیدار می شدیم به خیر...

دوباره سر صف خواب الود و دلمرده به سخنان مدیر مهربان!3 یا 4 ساعت گوش فرا دادن و نصفش را را نفهمیدن...

دوباره با معلم هایی که عاشق صدای خودشان هستند توی یک کلاس بودن...

به عبارتی  دوباره مردن زنده شدن درست مثل پرومتئوس و خدای انتقام سیاه و خونخوار که خودتان می دانید کیست ...

وای...جهنم کجاست؟


+ نوشته شده در 90/07/03ساعت 12:54 توسط ariax |

اگر 1000دلار بدهکار هستید میوه چین هستید.

اگر 100000دلار بدهکار هستید تاجر هستید.

اگر 1000000دلار بدهکار هستید غول اقتصادی هستید.

اگر 1000000000دلار بدهکار هستید فردی بسیار مهم هستید؛

و اگر 100000000000دلار بدهکار هستید دولت هستید.

رز سندز


+ نوشته شده در 90/07/01ساعت 13:47 توسط ariax |

  برای دانستن ارزش یک سال... از دانش آموزی که مردود شده سوال کنید. 

  برای دانستن ارزش یک ماه... از مادر نوزادی نارس سوال کنید.

  برای دانستن ارزش یک هفته... از سردبیر یک هفته نامه سوال کنید. 

  برای دانستن ارزش یک روز... از کارگر روز مزدی سوال کنید که شش فرزند دارد.

  برای دانستن ارزش یک ساعت... از عشاقی سوال کنید که در انتظار دیدار هستند. 

  برای دانستن ارزش یک دقیقه... از کسی سوال کنید که به پرواز هواپیمای خود نرسیده است.

  برای دانستن ارزش یک ثانیه... از کسی سوال کنید که از حادثه ای جان سالم به در برده است. 

  برای دانستن ارزش یک هزارم ثانیه... از دونده ای سوال کنید که در مسابقات المپیک مدال نقره گرفته است.


کتاب امروز مهم است ؛ نوشته جان سی مکسول 


+ نوشته شده در 90/07/01ساعت 13:39 توسط ariax |

شهیدی که بر خاک می خفت

چنین در دلش گفت:

"اگر فتح این است

                        که دشمن شکست،

چرا همچنان دشمنی هست؟"

قیصر امین پور

+ نوشته شده در 90/06/25ساعت 15:22 توسط ariax |